سورا

در روزگاری که حرف بغض گلوی آدمهاست ، نوشتن مرحمی ست اگر امیدی به شفا باشد .

پول بده شهرو ببین!

 

 

این متن رو برای کسایی می نویسم که فکر می کنن ایران جای دیدنی نداره !!!تصحیح می کنم نه که جای دیدنی نداره ، منظورم اینه که توی همینجام میشه به اندازه سفر های خارجی حتی بیشتر م پول خشیطانرج کرد !آخه ابتکار ایرانی ازآب خوردن گرفته تا دیدن منظره ی شهرای وطن رو خیلی خیلی توریستی کرده !قهقهه مثلا حتی برای وارد شدن به بعضی از شهرای شمالی باید ورودی پرداخت کرد ! نه که عیب داره ، افت داره ...دل شکسته

نه که ورودی گرفتن افت داره نه . درد دل ما اینه که حداقل از این دریافت نقدی یه قدری برای آبادی اون مناطق و سیستم بهداشتی و راحتی مسافرا هزینه بشه وگرنه در هر شهربرای دیدن قدمت شهر پول گرفتن که نشد صنعت توریسم و این حرفا .عینک خدایی خونه اجاره ای ما از قدمت اونقدر سره که حتی میشه تبدیلش کرد به موزه ! شاید صاحبخونه مام به خاطر همینه که انقدر اجاره رو بالا میگیره ...سوال

ولی خوب جدای این گله گذاریا یه توصیه واسه عشق خارجه ایها دارم و اون اینکه با چشم دنیا ایران خودمونو ببینین که سرتون توکوچه پس کوچه های کشورای همسایه کلاه نره ..چشمک.

 

  
نویسنده : مریم ابراهیمی پرگو ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸


خداحافظ فصل جوانیم ...

 

 

  موسم می گذرند . فصل ها به ترتیب از سر گرفته می شوند و به یاد می اورم که خداحافظ فصل جوانیم ؛ سلام بر تو امید پیری ...

آن قدرآرام و بی صدا می آیند که نمی فهمی کدام را زودتر زندگی کرده ای ! برفهای زیر پایت وقتی که چون صدای شکستن سکوت بر روی آن ها قدم می گذاری یا خزان خرامان را که با برگهایش به تو می فهماند که زندگی رنگ به رنگ است. بهار که خود را عروس فصلها می داند ناز می فروشد و آرام آرام وارد عمرمان می شود تا بدانیم که چه سالیانی را پشت سر گذاشته ایم و در تابستان برای زندگی مزه نشده مان خجالت بکشیم و عرق بریزیم . و این عمر است که می گذردو روی چهره مان یادگاری از چین می گذارد و حرمت ! هر چین به حرمت کنار آمدن با روزی از زندگی ؛ هرچند روزگار هم نخواهد این را بفهمد که کوچکی هست و بزرگی . امان از دست روزگار که چون عروس هزار داماد می ماند که همه هم دوستش دارند هر چند به قیمت تمام وقتشان و عمرشان هم که باشد او را تجربه می کنند . پس پیش به سوی تاراج  فصلها به نیت عمرمان  ...

  
نویسنده : مریم ابراهیمی پرگو ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸


خوشبختی ناملموس...


  دیشب یک توک پا ! رفتیم سراغ رسانه ها و خبرها را فرا گرفتیم ! اقا فهمیدیم ما چقدر خوشبخقلبتیم و چقدر از چیزهای بد بد توی دنیا دوریم ! : نرخ آمار خودکشی در بین جوانان اروپایی شنیدیم ، از بالا رفتن نرخ برنج و بیچاره فیلیپینی ها که اولین وارد کننده برنج هستند و هنوز ناکام در تثبیت قیمت برنج و از سفر جیمی کارتر به تل آویو و نارضایتی سران اسراییل و آمریکا . هزینه زیبایی ماهانه رییس جمهوری فرانسه که ماهی پنجاه میلیون تومان است . خواهر خواندگی بوگور اندونزی و کرج و پیدا شدن قاتل اگزو دوپری ! خصوصی شدن جشنواره آش !کاهش نخ سود تسهیلات بانکی ، سفر یک جانور با صاحبانش به دور دنیا برای رفع افسردگی ! و هزاران هزار اخبار مهم از گوشه و کنار دنیا و آخر سر به خودمان نهیب زدیم که ای هی ! فهمیدیم آقا ما چقدر خود خواهیم ! در بین این همه خبر مهم ما فقط نوک بینی مان را ماوهی بینیم و جز به جور کردن پنج میلیون تومانی که صاحبخانه روی پول ودیعه گذاشته به هیچ چیز دیگری فکر نمی کنیم  ... از خود راضی

 

 

  
نویسنده : مریم ابراهیمی پرگو ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸