سورا

در روزگاری که حرف بغض گلوی آدمهاست ، نوشتن مرحمی ست اگر امیدی به شفا باشد .

خداحافظ فصل جوانیم ...

 

 

  موسم می گذرند . فصل ها به ترتیب از سر گرفته می شوند و به یاد می اورم که خداحافظ فصل جوانیم ؛ سلام بر تو امید پیری ...

آن قدرآرام و بی صدا می آیند که نمی فهمی کدام را زودتر زندگی کرده ای ! برفهای زیر پایت وقتی که چون صدای شکستن سکوت بر روی آن ها قدم می گذاری یا خزان خرامان را که با برگهایش به تو می فهماند که زندگی رنگ به رنگ است. بهار که خود را عروس فصلها می داند ناز می فروشد و آرام آرام وارد عمرمان می شود تا بدانیم که چه سالیانی را پشت سر گذاشته ایم و در تابستان برای زندگی مزه نشده مان خجالت بکشیم و عرق بریزیم . و این عمر است که می گذردو روی چهره مان یادگاری از چین می گذارد و حرمت ! هر چین به حرمت کنار آمدن با روزی از زندگی ؛ هرچند روزگار هم نخواهد این را بفهمد که کوچکی هست و بزرگی . امان از دست روزگار که چون عروس هزار داماد می ماند که همه هم دوستش دارند هر چند به قیمت تمام وقتشان و عمرشان هم که باشد او را تجربه می کنند . پس پیش به سوی تاراج  فصلها به نیت عمرمان  ...

  
نویسنده : مریم ابراهیمی پرگو ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸